تبليغاتX
((( LOVE STORY )))

 

 

امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر و شخصیت های مدرج ، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم.........

عازم سفرم و به حکم شرع ،در این سفر باید وصیت کنم. وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز ، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است ، چه خواهد بود؟ جز اینکه همه قرض هایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی « تماما » واگذار می کنم به همسرم که از حقوقم ( اگر پس از فوت قطع نکردند ) و حقوق اش و فروش کتابهایم و نوشته هایم و آنچه دارم و ندارم ، بپردازد.......

من می دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ اگر آرایش می خواندم یا بانکداری و یا گاوداری ، امروز وصیتنامه ام به جای یک انشای ادبی ، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و و مغازه ها و شرکت ها و دم و دستگاهها که تکلیفش را باید معلوم می کردم و مثل حال « به جای اقلام » الفاظ ردیف نمی کردم......

فرزندم ! تو می توانی  « هر گونه بودن » را که بخواهی باشی ، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چهارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخاب باید انسان بودن نیز همراه باشد وگر نه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است ، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچ کس......

تو هر چه می خواهی باش ، اما آدم باش . اگر پیاده هم شده است سفر کن . در ماندن می پوسی . هجرت کلمه بزرگی در تاریخ « شدن » انسان ها و تمدن هاست . اروپا را ببین . اما وقتی ایران را دیده باشی ، وگر نه کور رفته ای ، کر باز گشته ای....

اما تو ، سوسن ساده مهربان احساساتی زیباشناس منظم و دقیق ، و تو ، سارای رند عمیق عصیانگر مستقل ! برای شما هیچ توصیه ای ندارم . در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می وزد ، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختار دارم ، چه کاری می توانند کرد؟..........

و اما تو همسرم ، چه سفارشی می توان به تو داشت ؟ تو که با از دست دادن من هیچ کس را در زندگی کردن از دست نداده ای . نبودن من خلایی در میان داشتن های تو پدید نمی آورد ، و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده ای ، وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی ، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست..........

آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از کاهه بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلات شان را تا سیکل  یا دیپلم  ادامه دهند.....

و خدا را سپاس می گزارم که عمر را  به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین « شغل » را در زندگی ، مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می دانستم  و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب ، معلمی است و نویسندگی  و من از هیجده سالگی کارم این هر دو...........

و آخرین وصیتم به نسل جوانی که وابسته آنم ، و از آن میان به خصوص روشنفکران و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی توانسته اند به سادگی ، مقامات حساس و موفقیت های سنگین به دست آورند ، اما آنچه که در این معامله از دست می دهند ، بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که بدست می آورند. و دیگر این سخن لاادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده است که « شرافت مرد همچون بکارت یک زن است . اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی تواند . »

« علی شریعتی »

۱۳۴۸/۱۱/۱۳



+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 9:45 |

 

خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد

دیگران ابراز انزجار می کند که

 در خودش وجود دارد

 

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 


آنجا كه چشمان مشتاقی برای انسانی اشك می ریزد،

زندگی به رنج كشیدنش می ارزد.

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !

 پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

 

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند

 پرهایش سفید می ماند

ولی قلبش سیاه میشود

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است (دکتر علی شریعتی)

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 


وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دکتر علی شریعتی)

 

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری (دکتر علی شریعتی)

 

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد (دکتر علی شریعتی)

 

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 


برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد


هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد

 

 

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

من چیستم؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب
که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

چه امید بندم در این زندگانی
که در نا امیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

عشق تنها کار بی چرای عالم است ، چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...!

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

از دیده به جاش اشک خون می آید
دل خون شده ، از دیده برون می آید
دل خون شد از این غصه که از قصه عشق
می دید که آهنگ جنون می آید

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد

 

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

چو کس با زبان دلم آشنا نیست
چه بهتر که از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر
که از یاد یاران فراموش باشم

 

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد،
آدمی را همواره در پی گم شده اش،
ملتهبانه به هر سو می کشاند

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

مهربانی جاده ای است که هرچه پیش می روند ، خطرناک تر می گردد

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

 دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست

 اسراف محبت است

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 


مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی است و زاده انسان بودن.

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

.عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است.

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

.اگر پیاده هم شده است سفر کن ، در ماندن می پوسی.

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

.خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند.

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان.

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

.هر کسی را نه بدان گونه که هست احساسش می کنند ، بدان گونه که احساسش می کنند ، هست.

 

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

  سخنان کوتاه دکتر علی شریعتی

جملات عاشقانه (اس ام اس) از دکتر علی شریعتی

 

 

.استوار ماندن و زیر هر باری نرفتن ، دین من است.

  * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 9:34 |

پس از مرگم نمی دانم چه خواهد شد! نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت! ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد! گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان را آشفته و آشفته تر سازد! تابدین سان بشکند در من سکوت مرگوارم را.

در ادامه قصد داریم نوشته ای با عنوان شهادت از سخنرانی های دكتر شریعتی را به نظر شما عزیزان برسانیم.

 

نوشته ای که در پی خواهد آمد با همین عنوان در مجموعه آثار 19-حسین وارث آدم - منتشر شده است. این سخنرانی در تاریخ 6/12/1350و در حسینیه ارشاد ارائه شده است.

شهادت
خواهران، برادران!
اكنون شهیدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها زنده هستیم. شهیدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستیم، آنها كه گستاخی آن‌ را داشتند كه ـ وقتی نمی‌توانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بی‌شرمان ماندیم، صدها سال است كه مانده‌ایم. و جا دارد كه دنیا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبونی ـ بر حسین(ع) و زینب(س) ـ مظاهر حیات و عزت ـ می‌گرییم، و این یك ستم دیگر تاریخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزیزان باشیم.
امروز شهیدان پیام خویش را با خون خود گذاشتند و روی در روی ما بر روی زمین نشستند، تا نشستگان تاریخ را به قیام بخوانند. در فرهنگ ما، در مذهب ما، در تاریخ ما، تشیع، عزیزترین گوهرهایی كه بشریت آفریده است، حیات بخش ترین ماده‌هایی كه به تاریخ، حیات و تپش و تكان می‌دهد، و خدایی ترین درسهایی كه به انسان می‌آموزد كه می‌تواند تا «خدا» بالا رود، نهفته است و میراث همه این سرمایه‌های عزیز الهی به دست ما پلیدان زبون و ذلیل افتاده است.
ما وارث عزیزترین امانت‌هایی هستیم كه با جهادها و شهادت‌ها و با ارزش‌های بزرگ انسانی، در تاریخ اسلام، فراهم آمده است و ما وارث اینهمه هستیم، و ما مسؤول آن هستیم كه امتی بسازیم از خویش، تا برای بشریت نمونه باشیم. «وكذالك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علی الناس و یكون الرسول علیكم شهیدا» خطاب به ماست. ما مسئول این هستیم كه با این میراث عزیز شهدا و مجاهدانمان و امامان و راهبرانمان و ایمانمان و كتابمان، امتی نمونه بسازیم تا برای مردم جهان شاهد باشیم و شهید باشیم و پیامبر(ص) برای ما نمونه و شهید باشد.
رسالتی به این سنگینی، رسالت حیات و زندگی و حركت بخشیدن به بشریت، بر عهده ماست، كه زندگی روزمره‌مان را عاجزیم!
خدایا! این چه حكمت است؟ و ما كه در پلیدی و منجلاب زندگی روزمره جانوریمان غرقیم، باید سوگوار و عزادار مردان و زنان و كودكانی باشیم كه در كربلا برای همیشه، شهادتشان و حضورشان را در تاریخ و در پیشگاه خدا و در پیشگاه آزادی به ثبت رسانده‌اند. خدایا این باز چه مظلومیتی بر خاندان حسین؟
اكنون شهیدان كارشان را به پایان رسانده‌اند. و ما شب شام غریبان می‌گرییم، و پایانش را اعلام می‌كنیم و می‌بینیم چگونه در جامعه گریستن بر حسین (ع)، و عشق به حسین (ع)، با یزید همدست و همداستانیم؟ او كه می‌خواست این داستان به پایان برسد. اكنون شهیدان كارشان را به پایان برده‌اند و خاموش رفته‌اند، همه‌شان، هر كدامشان، نقش خویش را خوب بازی كرده‌اند. معلم، مؤذن، پیر، جوان، بزرگ، كوچك، زن، خدمتكار، آقا، اشرافی و كودك، هر كدام به نمایندگی و به‌عنوان نمونه و درسی به همه كودكان و به همه پیران و به همه زنان، و به همه بزرگان و به همه كوچكان! مردنی به این زیبایی و با اینهمه حیات را انتخاب كرده‌اند.
اینها دو كار كردند، این شهیدان امروز دو كار كردند، از كودك حسین (ع) گرفته تا برادرش، و از خودش تا غلامش، و از آن قاری قرآن تا آن معلم اطفال كوفه، تا آن مؤذن، تا آن مرد خویشاوند یا بیگانه، و تا آن مرد اشرافی و بزرگ و باحیثیت در جامعه خود و تا آن مرد عاری از همه فخرهای اجتماعی، همه برادرانه در برابر شهادت ایستادند تا به همه مردان، زنان، كودكان و همه پیران و جوانان همیشه تاریخ بیاموزند كه باید چگونه زندگی كنند ـ اگر می‌توانند ـ و چگونه بمیرند ـ اگر نمی‌توانند.
این شهیدان كار دیگری نیز كردند: شهادت دادند با خون خویش ـ نه با كلمه ـ شهادت دادند، در محكمه تاریخ انسان. هر كدام به نمایندگی صنف خودشان. شهادت دادند كه در نظام واحد حاكم بر تاریخ بشری ـ نظامی كه سیاست را و اقتصاد را و مذهب را و هنر را، و فلسفه و اندیشه را و احساس را و اخلاق را و بشریت را همه را ابزار دست می‌كند تا انسان‌ها را قربانی مطامع خود كند و از همه چیز پایگاهی برای حكومت ظلم و جور و جنایت بسازد ـ همه گروه‌های مردم و همه ارزش‌های انسانی محكوم شده است.
یك حاكم است بر همه تاریخ، یك ظالم است كه بر تاریخ حكومت می‌كند، یك جلاد است كه شهید می‌كند و در طول تاریخ، فرزندان بسیاری قربانی این جلاد شده‌اند، و زنان بسیاری در زیر تازیانه‌های این جلاد حاكم بر تاریخ، خاموش شده‌اند، و به قیمت خونهای بسیار، آخور آباد كرده‌اند و گرسنگی‌ها و بردگی‌ها و قتل عام‌های بسیار در تاریخ از زنان و كودكان شده است، از مردان و از قهرمانان و از غلامان و معلمان، در همه زمانها و همه نسلها.
و اكنون حسین (ع) با همه هستی‌اش آمده است تا در محكمه تاریخ، در كنار فرات شهادت بدهد:
شهادت بدهد به سود همه مظلومان تاریخ.
شهادت بدهد به نفع محكومان این جلاد حاكم بر تاریخ.
شهادت بدهد كه چگونه این جلاد ضحاك، مغز جوانان را در طول تاریخ می‌خورده است.با علی اكبر (ع) شهادت بدهد!
و شهادت بدهد كه در نظام جنایت‌ و در نظامهای جنایت چگونه قهرمانان می‌مردند. با خودش شهادت بدهد!
و شهادت بدهد كه در نظام حاكم بر تاریخ چگونه زنان یا اسارت را باید انتخاب می‌كردند و ملعبه حرمسراها می‌بودند یا اگر آزاد باید می‌ماندند باید قافله‌دار اسیران باشند و بازمانده شهیدان، با زینبش!
و شهادت بدهد كه در نظام ظلم و جور و جنایت، جلاد جائر بر كودكان شیرخوار تاریخ نیز رحم نمی‌كرده است. با كودك شیرخوارش!
و حسین (ع) با همه هستی‌اش آمده است تا در محكمه جنایت تاریخ به‌ سود كسانی كه هرگز شهادتی به سودشان نبوده است و خاموش و بی دفاع می‌مردند، شهادت بدهد. اكنون محكمه پایان یافته است و شهادت حسین (ع) و همه عزیزانش و همه هستی‌اش با بهترین امكانی كه در اختیار جز خدا هست، رسالت عظیم الهی‌اش را انجام داده است.
دوستان!
در این تشیعی كه، اكنون به این شكل كه می‌بینیم درآمده است و هر كس بخواهد از آن تشیع راستین جوشان بیدار كننده، سخن بگوید، پیش از دشمن، به دست دوست قربانیش می‌كنند، درسهای بزرگ و پیامهای بزرگ، و غنیمت‌های بسیار و ارزش‌های بزرگ و خدایی و سرمایه‌های عزیز و روح‌های حیات بخش به جامعه و ملت و نژاد و تاریخ نهفته است. یكی از بهترین و حیات‌بخش‌ترین سرمایه‌هایی كه در تاریخ تشیع وجود دارد، شهادت است. ما از وقتی كه، به‌گفته جلال «سنت شهادت را فراموش كرده‌ایم، و به مقبره‌داری شهیدان پرداخته‌ایم، مرگ سیاه را ناچار گردن نهاده‌ایم» و از هنگامی كه به جای شیعه علی (ع) بودن و از هنگامی كه به‌جای شیعه حسین (ع) بودن و شیعه زینب (س) بودن، یعنی «پیرو شهیدان بودن»، «زنان و مردان ما» عزادار شهیدان شده‌اند و بس، در عزای همیشگی مانده‌ایم! چه هوشیارانه دگرگون كرده‌اند پیام حسین (ع) را و یاران بزرگ و عزیز و جاویدش را، پیامی كه خطاب به همه انسانهاست.
این كه حسین (ع) فریاد می‌زند ـ پس از این كه همه عزیزانش را در خون می‌بیند و جز دشمن و كینه توز و غارتگر در برابرش نمی‌بیند ـ فریاد می‌زند كه «آیا كسی هست كه مرا یاری كند و انتقام كشد؟» «هل من ناصر ینصرنی؟» مگر نمی داند كه كسی نیست كه او را یاری كند و انتقام گیرد؟ این سؤال، ‌سؤال از تاریخ فردای بشری است و این پرسش از آینده است و از همه ماست. و این سؤال انتظار حسین (ع) را از عاشقانش بیان می‌كند و دعوت شهادت او را به همه كسانی كه برای شهیدان حرمت و عظمت قایلند اعلام می‌نماید.
اما این دعوت را، این انتظار یاری از او را، این پیام حسین (ع) را ـ كه «شیعه می‌خواهد» و در هر عصری و هر نسلی، شیعه می‌طلبد ما خاموش كردیم به این عنوان كه به مردم گفتیم كه حسین (ع) اشك می‌خواهد. ضجه می‌خواهد و دگر هیچ، پیام دیگری ندارد. مرده است و عزادار می‌خواهد، نه شاهد شهید حاضر در همه جا و همه وقت و «پیرو».
آری، این چنین به ما گفته‌اند و می‌گویند! هر انقلابی دو چهره دارد: چهره اول: ‌خون، چهره دوم: پیام.
و شهید یعنی حاضر، كسانی كه مرگ سرخ را به دست خویش به عنوان نشان دادن عشق خویش به حقیقتی كه دارد می‌میرد و به عنوان تنها سلاح برای جهاد در راه ارزشهای بزرگی كه دارد مسخ می‌شود انتخاب می‌كنند، شهیدند حی و حاضر و شاهد و ناظرند، نه تنها در پیشگاه خدا كه در پیشگاه خلق نیز و در هر عصری و قرنی و هر زمان و زمینی. و آنها كه تن به هر ذلتی می‌دهند تا زنده بمانند، مرده‌های خاموش و پلید تاریخند، و ببینید كه آیا كسانی كه سخاوتمندانه با حسین (ع) به قتلگاه خویش آمده‌اند و مرگ خویش را انتخاب كرده‌اند، در حالی كه صدها گریزگاه آبرومندانه برای ماندنشان بود، و صدها توجیه شرعی و دینی برای زنده ماندنشان بود، توجیه و تاویل نكرده‌اند و مرده‌اند، اینها زنده هستند؟ آیا آنها كه برای ماندشان تن به ذلت و پستی رها كردن حسین (ع) و تحمل كردن یزید دادند؟ كدام هنوز زنده‌اند؟ هركس زنده بودن را فقط در یك لش متحرك نمی‌بیند، زنده بودن و شاهد بودن حسین (ع) را با همه وجودش می‌بیند، حس می‌كند و مرگ كسانی را كه به ذلت‌ها تن داده‌اند، تا زنده بمانند، می‌بیند.
آنها نشان دادند، شهید نشان می‌دهد و می‌آموزد و پیام می‌دهد كه در برابر ظلم و ستم، ای كسانی كه می‌پندارید: «نتوانستن از جهاد معاف می‌كند»، و ای كسانی كه می‌گویید: «پیروزی بر خصم هنگامی تحقق دارد كه بر خصم غلبه شود»، نه! شهید انسانی است كه در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن، با مرگ خویش بر دشمن پیروز می‌شود و اگر دشمنش را نمی‌كشد، رسوا می‌كند.
و شهید قلب تاریخ است، هم‌چنان‌كه قلب به رگهای خشك اندام، خون، حیات و زندگی می‌دهد. جامعه‌ای كه رو به مردن می‌رود، جامعه‌ای كه فرزندانش ایمان خویش را به خویش از دست داده‌اند و جامعه‌ای كه به مرگ تدریجی گرفتار است، جامعه‌ای كه تسلیم را تمكین كرده است، جامعه‌ای كه احساس مسؤولیت را از یاد برده است، و جامعه‌ای كه اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است، و تاریخی كه از حیات و جنبش و حركت و زایش بازمانده است، شهید همچون قلبی، به اندام‌های خشك مرده بی‌رمق این جامعه، خون خویش را می‌رساند و بزرگ‌ترین معجزه شهادتش این است كه به یك نسل،‌ ایمان جدید به خویشتن را می‌بخشد.شهید حاضر است و همیشه جاوید. كی غایب است؟
حسین (ع) یك درس بزرگ‌تر ازشهادتش به ما داده است و آن نیمه‌تمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است. حجی كه همه اسلافش، اجدادش، جدش و پدرش برای احیای این سنت، جهاد كردند. این حج را نیمه‌تمام می‌گذارد و شهادت را انتخاب می‌كند، مراسم حج را به پایان نمی‌برد تا به همه حج‌گزاران تاریخ، نمازگزاران تاریخ، مؤمنان به سنت ابراهیم، بیاموزد كه اگر امامت نباشد، اگر رهبری نباشد، اگر هدف نباشد، اگر حسین (ع) نباشد و اگر یزید باشد، چرخیدن بر گرد خانه خدا، با خانه بت، مساوی است. در آن لحظه كه حسین (ع) حج را نیمه‌تمام گذاشت و آهنگ كربلا كرد، كسانی كه به طواف، هم‌چنان در غیبت حسین، ادامه دادند، مساوی هستند با كسانی كه در همان حال، بر گرد كاخ سبز معاویه در طواف بودند، زیرا شهید كه حاضر نیست در همه صحنه‌های حق و باطل، در همه جهادهای میان ظلم و عدل، شاهد است، حضور دارد، می‌خواهد با حضورش این پیام را به همه انسان‌ها بدهد كه وقتی در صحنه نیستی، وقتی از صحنه حق و باطل زمان خویش غایبی، هركجا كه خواهی باش! وقتی در صحنه حق و باطل نیستی، وقتی كه شاهد عصر خودت و شهید حق و باطل جامعه‌ات نیستی، هركجا كه می‌خواهی باشد، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یكی است.
شهادت «حضور در صحنه حق و باطل همیشه تاریخ» است. و غیبت؟! آنهایی كه حسین (ع) را تنها گذاشتند و از حضور و شركت و شهادت غایب شدند، اینها همه با هم برابرند، هرسه یكی‌اند:
چه آنهایی كه حسین (ع) را تنها گذاشتند تا ابزار دست یزید باشد و مزدور او، و چه آنهایی كه در هوای بهشت، به كنج خلوت عبادت خزیدند و با فراغت و امنیت، حسین (ع) را تنها گذاشتند و از درد سر حق و باطل كنار كشیدند و در گوشه محراب‌ها و زاویه خانه‌ها به عبادت خدا پرداختند و چه آنهایی كه مرعوب زور شدند و خاموش ماندند. زیرا در آن‌جا كه حسین(ع) حضور دارد ـ و در هر قرنی و عصری حسین (ع) حضور دارد ـ هركس كه در صحنه او نیست، هركجا كه هست، یكی است، مؤمن و كافر، جانی و زاهد، یكی است. این است معنا این اصل تشیع كه قبول هر عملی یعنی ارزش هر عملی به امامت و به رهبری و به ولایت بستگی دارد! اگر او نباشد، همه چیز بی‌معناست و می‌بینیم كه هست.و اكنون حسین حضور خودش را در همه عصرها و در برابر همه نسل‌ها، در همه جنگ‌ها و در همه جهادها، در همه صحنه‌های زمین و زمان اعلام كرده است، در كربلا مرده است تا در همه نسل‌ها و عصرها بعثت كند. و تو، و من، ما باید بر مصیبت خویش بگرییم كه حضور نداریم.
آری، هر انقلابی دو چهره دارد؛ خون و پیام! رسالت نخستین را حسین(ع) و یارانش امروز گزاردند، رسالت خون را، رسالت دوم، رسالت پیام است. پیام شهادت را به گوش دنیا رساندن است. زبان گویای خونهای جوشان و تن‌های خاموش، در میان مردگان متحرك بودن است. رسالت پیام از امروز عصر آغاز می‌شود. این رسالت بر دوش‌های ظریف یك زن، «زینب» (س)! ـ زنی كه مردانگی در ركاب او جوانمردی آموخته است! ـ و رسالت زینب (س) دشوارتر و سنگین‌تر از رسالت برادرش.
آنهایی كه گستاخی آن را دارند كه مرگ خویش را انتخاب كنند، تنها به یك انتخاب بزرگ دست زده‌اند، اما كار آنها كه از آن پس زنده می‌مانند دشوار است و سنگین. و زینب مانده است، كاروان اسیران در پی‌اش، وصف‌های دشمن، تا افق، در پیش راهش، و رسالت رساندن پیام برادر بر دوشش، وارد شهر می‌شود، از صحنه برمی‌گردد، آن باغهای سرخ شهادت را پشت سر گذاشته و از پیراهنش بوی گلهای سرخ به مشام می‌رسد، وارد شهر جنایت، پایتخت قدرت، پایتخت ستم و جلادی شده است، آرام، پیروز، سراپا افتخار، بر سر قدرت و قساوت، بر سر بردگان مزدور، و جلادان و بردگان استعمار و استبداد فریاد می‌زند: «سپاس خداوند را كه این همه كرامت و این همه عزت به خاندان ما عطا كرد: افتخار نبوت، افتخار شهادت...»
زینب رسالت رساندن پیام شهیدان زنده اما خاموش را به دوش گرفته است، زیرا پس از شهیدان او به جا مانده است و اوست كه باید زبان كسانی باشد كه به تیغ جلادان زبانشان برده است. اگر یك خون پیام نداشته باشد، در تاریخ گنگ می‌ماند و اگر یك خون پیام خویش را به همه نسل‌ها نگذارد، جلاد، شهید را در حصار یك عصر و یك زمان محبوس كرده است. اگر زینب پیام كربلا را به تاریخ باز نگوید، كربلا در تاریخ می‌ماند، و كسانی كه به این پیام نیازمندند از آن محروم می‌مانند، و كسانی كه با خون خویش، با همه نسل‌ها سخن می‌گویند، سخنشان را كسی نمی‌شنود. این است كه رسالت زینب سنگین و دشوار است. رسالت زینب پیامی است به همه انسان‌ها، به همه كسانی كه بر مرگ حسین(ع) می‌گریند و به همه كسانی كه در آستانه حسین سر به خضوع و ایمان فرود آورده‌اند، و به همه كسانی كه پیام حسین(ع) را كه «زندگی هیچ نیست جز عقیده و جهاد» معترفند؛ پیام زینب به آنهاست كه:
«ای همه! ای هركه با این خاندان پیوند و پیمانداری، و ای هركس كه به پیام محمد مؤمنی، خود بیندیش، انتخاب كن! در هر عصری و در هر نسلی و در هر سرزمینی كه آمده‌ای، پیام شهیدان كربلا را بشنو، بشنو كه گفته‌اند: كسانی می‌توانند خوب زندگی كنند كه می‌توانند خوب بمیرند. بگو ای همه كسانی كه به پیام توحید، به پیام قرآن، و به راه علی (ع) و خاندان او معتقدید، خاندان ما پیامشان به شما، ای همه كسانی كه پس از ما می‌آیید، این است كه این خاندانی است كه هم هنر خوب مردن را، زیرا هركس آن‌چنان می‌میرد كه زندگی می‌كند. و پیام اوست به همه بشریت كه اگر دین دارید، «دین» و اگر ندارید «حریت» ـ آزادگی بشر ـ مسؤولیتی بر دوش شما نهاده است كه به عنوان یك انسان دیندار، یا انسان آزاده، شاهد زمان خود و شهید حق و باطلی كه در عصر خود درگیر است، باشید كه شهیدان ما ناظرند، آگاهند، زنده‌اند و همیشه حاضرند و نمونه عمل‌اند و الگوی‌اند و گواه حق و باطل و سرگذشت و سرنوشت انسان‌اند.»
و شهید، یعنی به همه این معانی.
هر انقلابی دو چهره دارد: خون و پیام
و هركسی اگر مسؤولیت پذیرفتن حق را انتخاب كرده است و هر كسی كه می‌داند مسؤولیت شیعه بودن یعنی چه، مسؤولیت آزاده انسان بودن یعنی چه، باید بداند كه در نبرد همیشه تاریخ و همیشه زمان و همه جای زمین ـ كه همه صحنه‌ها كربلاست، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا ـ باید انتخاب كنند: یا خون را، یا پیام را، یا حسین بودن یا زینب بودن را، یا آن‌چنان مردن را، یا این‌چنین ماندن را. اگر نمی‌خواهد از صحنه غایب باشد. عذر می‌خواهم، در هر حال وقت گذشته است و دیگر فرصت نیست و حرف بسیار است و چگونه می‌شود با یك جلسه، از چنین معجزه‌ای كه حسین در تاریخ بشر ساخته است و زینب پرداخته است، سخن گفت؟ آن‌چه می‌خواستم بگویم حدیث مفصلی است كه در این مجمل می‌گویم به عنوان رسالت زینب، «پس از شهادت» كه:
«آنها كه رفتند، كاری حسینی كردند، و آنها كه ماندند، باید كاری زینبی كنند، وگرنه یزیدی‌اند»!...

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 9:23 |

با سلام خدمت شما دوستان عزیزم و شیفتگان اندیشه های ناب دکتر علی شریعتی

 

 

امروز با گزیده ای کوتاه از سه اثر گرانقدر دکتر شریعتی یعنی کتابهای: (( یک جلوش

 

تا بینهایت صفرها))((چهار زندان)) و((پدر! مادر! ما متهمیم)) همراه شما خواهیم بود.

 

 لازم به ذکر است کتاب های(( پدر! مادر ! ما متهمیم)) و(( چهار زندان - متن یکی از

 

 سخنرانی های دکتر شریعتی)) توسط(( انتشارات قلم ))انتشار میابد و همچنین مجموعه

 

شعر ((یک جلوش تا بی نهایت صفر ها ))که از آثار گرانقدر دکتر شریعتی هستند 

 

  توسط(( بنیاد فرهنگی شریعتی))  همراه با ترجمه انگلیسی  چاپ گردیده است.

 

در ادامه شما را به دیدن قسمت هایی زیبااز این سه اثر دعوت میکنیم که البته توصیه

 

بنده به شما عزیزان اینست که این کتب رابطور کامل نیز بخوانید.

 

 

 

 

 

 

(( یک جلوش تا بی نهایت صفر ها ))

 

 

وقتی بخوای فقط ((خودت)) باشی تنها باشی

 

وقتی بخوای فقط با صفر ها باشی

 

عمر تو مثل یک خط منحنی روی خودت دور میزنه

 

مثل صفر باز از آخر میرسی به اول! می مونی میگندی

 

مثل مرداب مثل حوض بسته میشی مثل دایره

 

مثل ((صفر))!

 

اما اگه جلو ((یک)) بنشینی...؟

 

اگه بخوای فقط برای ((یک)) باشی

 

از پوچی و از تنهایی در بیای همنشین ((یک)) بشی...؟!

 

باید برای دیگران زندگی کنی.

 

 

 

(( چهار زندان ))

 

 

انسان یعنی آزادی و آن تزی که میخواستم بگویم از اینجا شروع میشود

 

و آن اینست که )(اراده آزاد انتخاب کننده اسیر چهار جبر است)).

 

زندانی چهار زندان است. و بنا براین انسان شدن و رسیدن به اراده آزاد خدا گونه که

 

 بتواند در طبیعت انتخاب کند هنگامی است که او بتواند از این چهار زندان خلاصی

 

حاصل نماید و از این چهار جبر نجات یابد.

 

و آنچه که با عنوان نجات و رستگاری در مذاهب و فلسفه هابه دنبالش هستند همین

 

است.

 

(( این چهار زندان کدام است؟ ))خوشبختانه در اینجا احتیاج به توضیح ندارد.(( اصلا

 

جبر یعنی چه؟))

 

یعنی ((نه من))هر حالتی هر اراده ای هر خواستی و گرایشی که در من هست اما

 

 انتخاب شده بوسیله من نیست زاییده یک جبر است پس جبر یعنی آنتی تز آن اراده

 

خدایی.جنگ جبر و آزادی جنگ انسان است در طبیعت برای شدن خویش برای رفتن

 

از یک پدیده ی مادی بسوی خدا. این چهار زندان علت هایی هستند که اراده ی من آزاد

 

انتخاب کننده را خود می فشرند و محدود و مقید می سازند وبجای من انتخاب می کنند

 

 عبارت اند از :1. جبر طبیعت 2. جبر تاریخ 3. جبر جامعه 4. جبر خویشتن.

 

 

 

(( پدر ! مادر ! ما متهمیم ))

 

 

میخواهم بگویم: خواهر !برادر! قضا و قدر آنچنانکه پدر و مادر تو و قیافه های حرفه

 

 ای مذهبی تو می فهمند و آنچنانکه تو از آنان فهمیده ای نه تنها قضا و قدر اسلامی

 

نیست بلکه اساسا ضد اسلامی است و نه تنها ضد قضا و قدر اسلامی بلکه ضد همه ی

 

 احکام قرآن و مسوولیت ها و وظایف و نفی کننده ی اصل نبوت ووحی و دعوت دین

 

است.

اگر آنچنان است که هر چه پیش آید و هر کس هر چه میکند و هر جور هست از پیش

 

 معین است و بر او تحمیل و  اراده ی هیچکس در سرنوشتش دخیل نیست پس پیامبران

 

 برای چه آمده اند و هدایت خلق چه معنی دارد و بایستن و نبایستن یعنی چه؟

 

این ((جبر الهی)) بر خلاف صفت ((الهی اش )) سوقات زرتشتیهاست. و این است که

 

 پیغمبر اسلام میگوید: القدریه مجوس هذه الامه ! بعد ها که صوفی گری هندی از شرق

 

و  فلسفه بافی یونانی از غرب به کمک خلافت رواج یافت این فکر ضد اسلامی طرح

 

شده لا اقل بعنوان سند قرآن باید ملاک تحقیق تو باشد.

 

(( کل نفس بما کسبت رهینته:هر فردی در گرو دستاورد خویش است)) .

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 9:10 |
       خدایا:

                     به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

          بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم

                 و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

                           بگذار تا ان را من خود انتخاب کنم

                              اما انچنان که تو دوست داری

                             چگونه زیستن را تو به من بیاموز

                            چگونه مردن را خود خواهم اموخت

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 8:52 |
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

 نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت 

 ولی بسیار مشتاقم

  که از خاک گلویم سوتکی سازد، 

   گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش 

   و او یکریز و پی در پی  

  دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد 

   و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، 

  بدین سان بشکند در من، 

  سکوت مرگبارم را.........                           «دکتر علی شریعتی»   

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 8:40 |
 
خداي "عقيده" مرا از دست "عقده ام" مصون بدار.

خداي به من قدرت تحمل عقيده "مخالف" ارزانى كن.

خداي رشد علمى و عقلى مرا از فضيلت "تعصب" و "احساس" و "اشراق" محروم نسازد.

خداي مرا همواره آگاه و هوشيار دار، تا پيش از شناختن "درست " و "كامل" كسى، يا فكرى مثبت يا منفى قضاوت نكنم.

خداي جهل آميخته با خودخواهى و حسد، مرا، رايگان، ابزار قتاله دشمن براى حمله به دوست، نسازد.

خداي شهرت، منى را كه: "مى خواهم باشم"، قربانى منى كه: "مى خواهند باشم" نكند.

خداي مرا از چهار زندان بزرگ انسان: "طبيعت"، "تاريخ"، "جامعه" و "خويشتن" رها كن، تا آنچنان كه تو اى آفريدگار من، مرا آفريده اى خود آفريدگار خود باشم، نه كه همچون حيوان خود را با محيط، كه محيط را با خود تطبيق دهم.

خداي مرا از فقر ترجمه و زبونى تقليد نجات بخش، تا قالبهاى بى ارزش را بشكنم، تا در برابر " قالب ريزى" غرب! بايستم و تا همچون اينها و آنها ديگران حرف نزنند و من فقط دهانم را تكان دهم.

خداي مرا يارى ده تا جامعه ام را بر 3 پايه "كتاب، ترازو و آهن" استوار كنم، و دل را از 3 سرچشمه "حقيقت، زيبايى و خير" سيراب سازم. مذهب بى عوام، ايمان بى ريا، خوبى بى نمود، گستاخى بى حامى، مناعت بى غرور، عشق بى هوس، تنهايى در انبوه جمعيت، و دوست داشتن بى آنكه دوست بداند، روزى كن.

خداي به من زيستنى عطا كن كه در لحظه مرگ، بر بى ثمرى لحظه اى كه براى زيستن گذشته است، حسرت نخورم، و مردنى عطا كن كه بر بيهودگيش، سوگوار نباشم. بگذار تا آنرا من خود انتخاب كنم اما آنچنان كه تو دوست ميدارى.

خداي "چگونه زيستن" را تو به من بياموز، "چگونه مردن" را خود خواهم آموخت.

خداي مى دانم كه اسلام پيامبر تو با "نه" آغاز شد و تشيع دوست تو نيز با "نه" آغاز شد (نه اى كه على در شوراى عمر در پاسخ عبدالرحمن گفت). مرا اى فرستنده محمد و اى دوستدار على، به "اسلام آرى" و به "تشيع آرى" كافر گردان.

خداي "مسئوليت هاى شيعه بودن" را كه على وار بودن و على وار زيستن و على وار مردن است، و على وار پرستيدن و على وار انديشيدن و على وار جهاد كردن و على وار كار كردن و على وار سخن گفتن و على وار سكوت كردن است تا آنجا كه در توان اين بنده ناتوان على است، همواره فرا يادم آر.

به عنوان يك "من على وار": يك روح در چند بعد: خداوند سخن بر منبر، خداوند پرستش در محراب، خداوند كار در زمين، خداوند پيكار در صحنه، خداوند وفا در كنار محمد (ص)، خداوند مسئوليت در جامعه، خداوند پارسايى در زندگى، خداوند دانش در اسلام، خداوند انقلاب در زمان، خداوند عدل در حكومت، خداوند قلم در نهج البلاغه، خداوند پدرى و انسان پرورى در خانواده، و... بنده خدا در همه جا و همه وقت.

و به عنوان يك شيعى مسئول، وفادار به مكتب، وحدت و عدالت كه سه فصل زندگى اوست، و رهايى و برابرى كه مذهب اوست و فدا كردن همه مصلحتها، در پاى حقيقت كه رفتار اوست.

خداي "اينها" على را تا خدا بالا مى برند، و آنگاه او را در سطح كسى كه از ترس، به "خلاف شرع" راى مى دهد و با خائن بيعت مى كند پايين مى آودند! تسبيح گوى ولايت جورند و رجز خوان كه: نعمت ولايت على داريم.

خداي "اخلاص" و "اخلاص" و "اخلاص" خداي در روح من، اختلاف در "انسانيت" را، با اختلاف در "فكر" و اختلاف در "رابطه"، با هم مياميز، آنچنان كه نتوانم اين سه اقنوم جدا از هم را، باز شناسم.

خداي مرا بخاطر حسد، كينه و غرض، عملهء آماتور ظلمه مگردان.

خداي خود خواهى را چنان در من بكش، يا چندان بركش، تا خود خواهى ديگران را احساس نكنم و از آن در رنج نباشم.

خداي مرا، درايمان، "اطاعت مطلق" بخش تا در جهان "عصيان مطلق" باشم.

خداي مرا به ابتذال آرامش و خوشبختى مكشان، اضطراب هاى بزرگ، غمهاى ارجمند و حيرت هاى عظيم را به روحم عطا كن.

خداي انديشه و احساس مرا در سطحى پايين مياور كه زرنگى هاى حقير و پستى هاى نكبت بار، و پليد "شبه آدمهاى اندك" را متوجه شوم.

خداي آتش مقدس "شك" را آنچنان در من بيفروز تا همه "يقين"هايى را كه در من نقش كرده اند، بسوزد. و آنگاه از پس توده اين خاكستر، لبخند مهراور بر لبهاى صبح يقينى، شسته از غبار، طلوع كند.

خداي مرا ازاين فاجعه پليد "مصلحت پرستى" كه چون همه گير شده، وقاحتش از ياد رفته و بيماريى شده كه از فرط عموميتش، هر كه از آن سالم مانده، بيمار مى نمايد مصون بدار، ت "به رعايت مصلحت، حقيقت را ذبح شرعى نكنم".

خداي رحمتى كن تا ايمان، نام و نان برايم نياورد، قوتم بخش تا نانم را و حتى نامم را در خطر ايمانم افكنم، تا از آنها باشم كه پول دنيا را مى گيرند و براى دين كار مى كنند، نه از آنها كه پول دين! را مى گيرند و براى دنيا كار مى كنند.

خداي قناعت، صبر و تحمل را از ملتم باز گير و به من ارزانى دار.

خداي اين خورده بين حسابگر مصلحت پرست را كه بر دو شاه بال "هجرت" از "هست"، و "معراج" به "باشد" م، بندهاى بيشمار مى زند در زير گامهاى اين كاروان شعله هاى بيقرار شوق، كه در من شتابان مى گذرد، نابود كن!

خداي مرا از نكبت دوستى ها و دشمنى هاى ارواح حقير در پناه روحهاى پرشكوه چون على و دلهاى زيباى همه قرنها - از گيلگوش تا سارتر و از لوپى تا عين القضات، و از مهراوه تا رزاس، پاك گردان.

خداي تو را همچون فرزند بزرگ حسين بن على، سپاس مى گزارم كه دشمنان مرا از ميان احمق ها برگزيدى، كه چند دشمن ابله، نعمتى است كه خداوند تنها به بندگان خاصش عطا مى كند.

خداي مرا هرگز مراد بى شعورها و محبوب نمكهاى ميوه مگردان.

خداي بر اراده، دانش، عصيان، بى نيازى، حيرت، لطافت روح، شهامت و تنهايى ام بيفزاى.

خداي اين كلام مقدسى را كه به روسو الهام كرده اى، هرگز از ياد من مبر كه: "من دشمن تو و عقايد تو هستم، اما حاضرم جانم را براى تو و عقايد تو فدا كنم".

خداي "جامعه ام" را از بيمارى تصوف و معنويت زدگى شفا بخش، تا به زندگى و واقعيت بازگردد، و مرا از ابتذال زندگى و بيمارى واقعيت زدگى نجات بخش، تا به آزادى عرفانى و كمال معنوى برسم.

خداي به روشنفكرانى كه اقتصاد را "اصل" مى دانند، بياموز كه: اقتصاد "هدف" نيست، و به مذهبى ها كه "كمال" را هدف مى دانند، بياموز كه: اقتصاد هم "اصل" است.

خداي اين آيه را كه بر زبان داستايوسكى رانده اى، بر دلهاى روشنفكران فرود آر كه: "اگر خدا نباشد، همه چيز مجاز است". جهان فاقد معنى و زندگى فاقد هدف و انسان پوچ است، و انسان فاقد معنى، فاقد مسئوليت نيز هست.

خداي در برابر هر آن چه انسان ماندن را به تباهى مى كشاند، مرا، با "نداشتن" و "نخواستن"، روئين تن كن.

خداي به مذهبى ها بفهمان كه: آدم از خاك است، بگو كه: يك پديده مادى نيز به همان اندازه خدا را معنى مى كند كه يك پديده غيبى، در دنيا همان اندازه خدا وجود دارد كه در آخرت. و مذهب، اگر پيش از مرگ، به كار نيايد، پس از مرگ به هيچ كار نخواهد آمد.

خداي كافر كيست؟ مسلمان كيست؟ شيعه كيست؟ سنّى كيست؟ مرزهاى درست هر كدام، كدام است؟

خداي مگذار كه: ايمانم به اسلام و عشقم به خاندان پيامبر، مرا با كسبه دين، با حمله تعصب و عمله ارتجاع، هم آواز كند. كه آزادى ام اسير پسند عوام گردد. كه "دينم"، در پس "وجهه دينى ام"، دفن شود، كه آنچه را "حق مى دانم"، بخاطر آنكه "بد مى دانند" كتمان نكنم.


+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 8:38 |

 

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...

براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ...

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ...

و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته

اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه

تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ...

و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...

و اين، رنج است...

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 8:32 |

در دلم غوغاست

و در این اندیشه که آیا بروم ؟

بروم و به آنها بگویم که مرا هم بگذارید تا پیشتان بنشینم

و مغرب این بهار بی امید و محزون را تماشا کنم .

اذان مغرب را بشنوم ...

حرفی نمی زنم آخر .

من هم در این شهر غریبم .

طوفانی نیز مرا آواره کرده است .

مرا نیز در این بی آشیانی خویش شریک کنید .

من نیز چون شما آشیانی ندارم .

من نیز سرزمین گمشده ای هستم .

پرستوی مسافری هستم ...

 

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت 23:3 |

پوپكم،پوپك شيرين سخنم! اين همه غافل از اين شاخه به آن شاخه مپر اين همه قصه شوم از كس و ناكس نشنو غافل از دام هوس اين همه در بر هرناكس و هركس منشين پوپكم،پوپك شيرين سخنم! تويي آن شبنم لغزنده گلبرگ اميد من از آن دارم بيم كاين لجنزار تو را پوپكم آلوده كند اندر اين دشت مخوف كه تو آزاديش اي پوپك من مي خواني زير هر بوته گل زير هر جوي آب پشت آن كهنه فسونگر ديوار كه كمين كرده تو را زير درختان كهن پوپكم! آدمي هست گرگ خونخوارهء بدكارهء بد نامي هست سالها پيش دل من كه به عشق ايمان داشت تا كه آن نغمه جانبخش تو از دور شنيد اندر اين مزرع آفت زدهء شوم حيات شاخ اميدي كاشت....

چشم بر راه تو بودم كه تو كي مي آيي بر سر شاخه سرسبز اميد دل من كه تو كي مي خواني پوپكم! يادت هست؟ در دل آن شب افسانه اي مهتابي كه بر آن شاخه پريدي لحظه اي چند نشستي نغمه اي چند سرودي....

گفتم:اين دشت سيه خوابگه غولان است همه رنگ است و ريا همه افسون و فريب صيد همچون تويي اي پوپك خوش پروازم مرغ خوش خوان و خوش آوازم به خدا آسان است اين همه برق كه روشنگر اين صحراهاست پرتو مهري نيست نور اميدي نيست آتشين برق نگاهي ز كمينگاهي است همه گرگ و همه ديو....

در كمين تو و زيبايي تو پاكي و سادگي وخوبي و رعنايي تو مرو اي مرغك زيبا كه به هر رهگذري همه ديوند كمين كرده نبينند تو را دور از دست وفا پنهان از ديده عشق نفريبند تو را نفريبند تو را......
دكتر شريعتي

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت 23:2 |
نیایش
خدایا آتش مقدس شک را آن چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد و آنگاه از پس توده ی این خاکستر لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند

حرفهایی هست برای گفتن که اگرگوشی نبود نمی گوییم، حرفهایی هست که هر گز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورد. حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورائی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.

همواره روحي مهاجر باش به سوي مبدا به سوي انجا که بتواني انسان تر باشي و از آنچه که هستي و هستند فاصله بگيري اين رسالته دائمي توست
+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت 22:58 |
+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت 22:56 |
تو را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست، بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ، پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ، بیهوده ، منی بی تو

یعنی هیچ! ...
ای آزادی، من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم.

ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام !

 و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.

 اما خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است، مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد سال برای آزادی نالید.

من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ ...

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت 22:53 |

عشق جنون است و جنون چیزی جر خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست. اما دوست داشتن در اوج معراجش، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.

عشق تنها یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شده است و دوست داشتن در دریا شناکردن.

عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.

عشق خشن است و شدید و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان.

عشق همواره با شک آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر. از عشق هرچه بیشتر بنوشیم، سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر. عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن نوتر.

عشق نیرویی است در عاشق که او را به سوی معشوق می کشاند و دوست داشتن جاذبه ای است در دوست که دوست را به دوست می برد. عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق رو به جانب خود دارد، خودخواه است و خودپا و حسود، و معشوق را برای خویش می پرستد و می ستاید اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد، دوست خواه است و دوست پا و خود ر ا برای دوست می خواهد و او را برای او دوست می دارد و خود در میانه نیست.

آری...که دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز، خود را تا سطح بلندترین قله عشق های بلند، پایین نخواهم آورد.  دکتر شریعتی

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت 22:52 |
پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی

در هراس دم می زنم 

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت 22:50 |

تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم، حرف زدن قلم را می خواندم، حرف زدن اندیشیدن را، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را، حرف زدن بی تابی های دردناک روح را، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ... ببین که چند زبان می دانم!

 

من می دانم که چه حرف هایی را با چه زبانی باید زد، من می دانم که هریک از این زبانها برای گفتن چه حرف هایی است.

حرف هایی است که باید زد، با زبان گوشتی نصب شده در دهان، و حرف هایی که باید زد اما نه به کسی، حرف های بی مخاطب، و حرف هایی که باید به کسی زد اما نباید بشنود. اشتباه نکنید، این غیر از حرف هایی است که از کسی می زنیم و نمی خواهیم که بشنود، نه، این که چیزی نیست. از اینگونه بسیار است و بسیار کم بها و همه از آن گونه دارند؛ سخن از حرف هایی است به کسی، به مخاطبی، حرف هایی که جز با او نمی توان گفت، جز با او نباید گفت، اما او نباید بداند، نباید بشنود، حرف های عالی و زیبا و خوب این ها است، حرف هایی که مخاطب نیز نا محرم است!

این چگونه حرف هایی است؟

این چگونه مخاطبی است؟

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت 22:47 |
من عشق را در تو

                         تو را دردل

                                    دل را موقع تپیدن

                           و تپیدن را به خاطرتو دوست دارم

 

من غم را در سکوت

                         سکوت را در شب

                                      شب را دربستر

                    بستررا برای اندیشیدن به خاطرتو دوست دارم

 

من بهاررا به خاطر شکوفه هایش

                     زندگی را به خاطر زیباییش

                              و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

 

                    من دنیا را به خاطر خدایش خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 2:30 |

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

من زنده ام اما ........

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 2:28 |

دست خودم نیست

اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!

اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.

دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!

به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 2:21 |

نمیدانم زندگی چیست؟؟

 

 اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است

 

  سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی

 

وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم .

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 2:19 |
كاش مي شد بـارديگر سرنوشت از سر نـوشت

                      كاش مي شد هرچه هست بر دفتر خوبي نوشت

 كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست

                                               بــا محبت، بــا وفــا، بــا مهربــانيها نوشت

كاش مي شد اشتبــاه هرگز نبـودش در جهان

                                               داستــان زنــدگانــي بـي غلط حتـي نـوشت

كاش دلـها از ازل مهمور حسرتــــها نـــبــود

                                                كاين همه، اي كاشها بـر دفتـر دلها نـوشت

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 2:16 |
می رسد

  می رسد روزي كه بي من روزها رو سر كني

  مي رسد روزي كه مرگ رو باور كني

  مي رسد كه تنها در كنار قبر من

                                  شعر هاي كهنه ام رامو به مو از بر كني

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 2:15 |
+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 1:21 |

عشق یعنی مستی و دیوتنگی  عشق یعنی با جهان بیگانگی 

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر  عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار اویختن  عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن  عشق یعنی مست و بی پروا شدن 

عشق یعنی دیده بر در دوختن  عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن  عشق یعنی رسم دل بر هم زدن 

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 1:20 |

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 23:51 |

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت 23:47 |

سفر غريبي داشتم توي اون چشـم سـيـاهـت


سفري که برنگشتم گـم شـدم تـوي نـگـاهـت


يـه دل سـاده سـاده ، کـولـه ‌بـار سـفـرم بود


چـشـم تـو مثل يه سايه همه جا همسفرم بود


مـن هـمـون لحظه اول آخر راه رو مي‌ديدم


طپش عشق رو تو رگهام عاشقونه مي‌شنيدم

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 22:35 |

Image ساده بودم Image

Image ساده ديدم Image

Image ساده دل باختم Image

Image ساده عاشق شدم Image

Image ساده حفظش كردم Image

Image ساده كنارش موندم Image

Image ساده گفتم دوستت دارم Image

Image ساده نگاهم كرد و خنديد Image

Image ساده گفت ازت دليل مي خواهم Image

Image ساده از كنارم گذشت و بي دليل رفت Image

Image غافل از اينكه عشق نيازي به دليل ندارد Image

Image و بي خبر از اينكه چيزي كه ابدي و ماندگاره Image

 سادگيه

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در دوشنبه ششم مهر 1388 و ساعت 22:33 |

هميشه رفتن رسيدن نيست
ولي براي رسيدن بايد رفت
در بن بست هم راه آسمان باز است
                                   پرواز بياموز
.             
(( دکتر  علی شریعتی ))

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 1:20 |

خدایا:

به من توفیق تلاش در شکست; صبر در نومیدی ;

رفتن بی همراه; جهاد بی سلاح;

فداکاری در سکوت; دین بی دنیا;

مذهب بی عوام ; عظمت بی نام;

خدمت بی نان; ایمان بی ریا;

خوبی بی نمود ;گستاخی بی خامی;

مناعت بی غرور; عشق بی هوس;

تنهایی در انبوه جمعیت

;و دوست داشتن بی انکه دوست بداند

روزی کن .                 دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده توسط sasan mokhtari در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 1:18 |
enrique/ring my bells _________________
SongCode.blogfa onLoad and onUnload Example

FreeCod Fall Hafez